تبليغاتX
مـــــــــــــــــــــیم مثل مریم

انگاه که فراموش می کنیم میمیریم چون مرگ از دست دادن اینده نیست از دست دادن گذشته است

دارم کم کم دیوانه میشم به قول اقای خردمند دبیر فیزیکمون اگه کنکور قبول نشم یه راست میرم امین اباد دوران بدی رو دارم پشت سر می گذارم .هر روز چند تا کلاس با درس های فشرده از یه طرف رو اعصاب ادم راه میره استرسی که دبیرها بهمون وارد میکنن از یه طرف دیگه تحمل نکردنی است.

به خدا از الان دارم کابوس کنکور رو میبینم . یکی از دبیرها میگه واسه همه ی شما ها توی دانشگاه صندلی هست حتما اگه یکم از قبل بیشتر بخونید قبول می شوید. از ان طرف اقای خردمند میگه بشتابید ای مورچگان بی جان که رقیب های دوساله دارید و کار بر شما سخت تر از پیش است بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است. نمیدانم باید دیگه چه جوری درس خواند.

سر کلاس اقای خردمند شعار همه ی ما (یک سال بدبختی و فلاکت یک عمر راحتی و اسایش) است. ما هم داریم به تدریج از این شعارمون پیروی می کنیم و امیدداریم که یک عمر راحتی در انتظار ما باشد.

برای ما مورچگان بی جان دعا کنید تا شاید تزریقات قبول شویم.

پابلاگی:

۱- شاید از این به بعد کمتر بتونم اپ کنم اما بهتون سر میزنم.

۲-چی میخواستم بگم یادم رفت

۳-راستی لازم است بگویم که بین من واقای خردمند صلح برقرار شدو دیگر مشکلی نیست.

+تاریخ شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:59 نویسنده مریم |

دیروز اس ام اس ی از طرف یکی از دوستان رسید که هوز درگیرشم

 که چرا می گویند سکوت علامت رضایت است و جواب ابلهان خاموشی است بلاخره ما کدام یک را بپذیریم؟

هنوز نتوانستم جواب قانع کننده ای برایش send کنم

کمک کنید

+تاریخ سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:26 نویسنده مریم |

از دیروز تا به حال دارم فکر می کنم ای کاش من هم می توانستم اینده را ببینم و ایکاش می توانستم تقدیر ادم ها را عوض کنم میدانم که این کاش های من افسانه هم نیست وبه درد همان فیلم می خورد. ولی ایکاش میدانستم وقتی به سن پیری میرسم چه کسی عصای دستم می شود

دیروز نزدیک ٢ساعت مهمان خانه سالمندان بودیم کسانی که به هر نحوی درد داشتن یکی درد سرطان،یکی درد بی سرپناهی ویکی هم دردی که بر قلب ادم سنگینی می کند دردی که میتوانست نباشد درد بی وفایی درد بی مهری فرزندان. که می توانست نباشد و .....

وقتی وارد سالن شدیم یک مادری جلو امد و به من گفت توروخدا برو به حسین بگو بیاد و منو ببره ا خودش. گفتم مادرجون حسین شما سرش شلوغه کار داره نتونست بیاد و به من گفت از شما واسش خبر ببرم بعد باخودم گفتم چقدر مسخره چه کاری واجب تر از مادر چه مشغله ای مهم تر از مادر. گفت برو بهش بگو این جا از جهنم هم برام سخت تره.گفتم چرا مگه پرستارا به شما نمیرسند یا باشما بداخلاقی میکنن.گفت نیستی و ببینی. وقتی این حرف رو زد دنیا روی سرم خراب شد با خودم گفتم خدایا این ها به درگاه تو چه کردند که مستحق این سرنوشت اند.چه کردند که نه توی خونه ی خودشون سرپناهی دارند ونه در اینجا اسوده اند. به خدا خیلی سخت بود زندگی همچین افرادی رو به وضوح دیدن خیلی سخت بود کنار غم و شادی این افراد ننشستن تمام این دو ساعت برایم مثل یه عمر گذشت انگارثانیه های ساعت این اسایشگاه کندتر از ساعت خونه ما می گذشت انگار از درو دیوار این اسایشگاه نکبت میریخت و فقط با وجود گلهایی مثل این مادران برایمان گلستان بود وقتی وارد درب ورودی اسایشگاه شدیم روی تابلو زده بودند به طرف خوابگاه گلهای ٢ . اسم خوابگاه برایم تعجب اور بود اما وقتی وارد سالن و خوابگاهشان شدم دیدم نه انقدر ها هم جای تعجب ندارد واقعا گلهایی بودند انها. دوست داشتم گلهای شماره ١ را هم میدیدم اما نشد چون وقت حمام داشتن.

١)دیروز بهترین روز عمرم بود درسی از سرنوشت انها گرفتم که تا عمردارم به دست های مادرم بوسه می زنم.

٢)جدا این مقوله سربازی چیز مسخره ایست. که چی؟ مثلا باخودشون چی فکر کردن که سرباز تربیت می کنن؟ که از چی دفاع کنن؟ مثلا اگر جنگی در کشور اتفاق بیافتد بازم جنگ تن به تنه؟ بابا خودمون رو مسخره کردیم. انقدر علم و ابزار های جنگی پیشرفت کرده وباز ما در همان دوره چپقیانوس به سر میبریم. این رو اینجا نوشتم چون خیلی عصبی می شم وقتی میبینم یکی برای مدت ها از خانواده اش دور میشه اونم برای خدمت به قول خودشون مقدس سربازی.الانم که سعید بازم داره میره اونم چه شهری.خدا واقعا بهش صبر بده

+تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 12:47 نویسنده مریم |

اتوبوس-ساعت ٩صبح-خواب الود

ای بابا باز هم یک پیرزن امده.انقدر کم حوصلم و خوابم می امد که حوصله نداشتم بهشان نگاه کنم چه برسد که جایم را بهشان بدهم

ساعت ١١:٣٠ ظهر هنگام بازگشت از کلاس

چی کار کنم ولش کن! دارم میمیرم از گرسنگی و تشنگی .من که دارم بیرون رو نگاه می کنم واصلا متوجه نشده ام که این خانم با ساک و وسایل یه پچه ی یک ونیم ساله رو هم بغل کرده. اصلا این همه ادم توی اتوبوس چرا من جامو بهش بدم.

ایستگاه بعدی

کمی جلوتر از ایستگاه یه پیرمردو پیرزن دست تکان می دهند و اتوبوس هم کمی جلوتر از انها می ایستد.خدا رو شکر که من سرپا هستم و لازم نیست جایم رو بهشان بدهم شاید اگر یک ایستگاه زودتر دیده بودمشان جایم را با این پیرزن عوض می کردم تا با ان مادرو فرزند.بعد از چند دقیقه به اتوبوس می رسندو کلی هم طول می کشد تا سوار بشوند. با اولین حرکت اتوبوس جفتشان کف اتوبوس پخش می شوند.ملت هم که حسابی سرشان به بولوتوث های جدیدو کلیپ های متنوع گرم است ریلکس می نشینندو فقط ناظر هستند ولی بلاخره دوتا ادم خیر بلند می شوندو جایشان را به ان دو می دهند.

ایستگاه اخر -میدان امام

یه پسر جوانی جایش را به یک پیرمردمی دهدیکی دیگر که فکر کنم جوان تر از پیرمرد میرسدبه او می گوید دستت درد نکند الان جوان های مثل تو نسبت به این چیزها بی تفاوت شده اند.

راستی چرا اینجوری شده ایم؟

پابلاگی:

١)تصمیم گرفتم از این به بعد توی بلاگفا بنویسم نمیدونم این شروع خوبی بود یا نه.

٢)((خدا به عیسی گفت بگذار بیهودگان بخندند تو به چشمانت سرمه اندوه بکش. عیسی بن مریم گفت: کوران مادر زاد را بینا کردم ،بیماران را شفا دادم،مردگان را زنده کردم ولیکن احمق را نتوانستم اصلاح کنم )) سخن جالبی بود خواستم که بنویسمش حتی اگر بی ربط بود

+تاریخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:19 نویسنده مریم |

همیشه شروع هر کاری شیرینه امید دارم که پایانی تلخ در انتظار نباشد

+تاریخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:0 نویسنده مریم |